سرگذشت من_قسمت چهارم
منی که دانش آموز زرنگی بودم در ثلث اول تجدید شدم و این مسئله وحشتناکی برای من و خانوادم بود توی خانواده ای که همه تحصیل کرده ان و دانشجوی پزشکی هستن من تجدیدی بودم
وقتی ماجرا رو به بابام می گفتم و اون هم به مدرسه می اومد و با اونها صحبت می کرد اون رو قانع می کردن که بچه شما دروغ میگه. مگه ما دشمنشیم تازه معلم زبانمون که شاگرد بابام هم بوده می گفت تازه وقتی پسر شما ازم اشکال می گیره من تشویقش می کنم
چند تا از بچه ها را هم آوردن و به نفع معلمها شهادت دادن
جالبه که معلم هنر به این خاطر که پرسیده بودم : آقا خطاطی به چه درد ما می خوره؟ در حالیکه در غرب خط پیچی حذف شده و همه دنبال ساده تر نوشتن هستن بهم نمره 8 داد
معلم ورزش به این دلیل که من از فوتبال خوشم نمیومد و می خاستم بسکتبال بازی کنم و از حجب و حیا نمی خاستم جلوی بچه ها لباس عوض کنم و مدرسه ما هم رختکن نداشت و توی نمازخونه لباس عوض می کردیم بهم داد 1
معلم ریاضی هم چون من رقیب برادر زادش بودم و من 20 گرفتم و برادر زادش 15 گرفته بود جوابامو جلوی خودم خط زد و گفت حتماً تقلب کردی ونمره 14 برام رد کرد
معلم قرآن به این خاطر که من گفتم می خام نماز و قرآن رو به فارسی بخونم مثل بقیه ادیان که دعا و کتاب مقدسشون به زبون خودشونه و اون گفت اگه اینو بگی اعدامت می کنن و من هم گفتم حالا که نمی زاری فارسی بگم به انگلیسی میگم و از روی فارسی آیه ها رو به انگلیسی خوندم و اون هم با خط کش چوبی دو سه تا سیلی محکم بهم زد که من گریه نکردم و مستقیم به دفتر رفتم و ماجرا رو به مدیر گفتم
و مدیر(خدا رحمتش کنه) هم که این مسائل رو شنید و احترام زیادی هم برای پدرم قائل بود
با من به کلاس اومد و معلم قرآن رو بیرون کشید و تا تونست ناسزا بارش کرد که آقا فرض کنیم این بچه یهودیه ، منافقه، ضد ولایت فقیهه این چه رفتاریه که با بچه داری؟ اگه کسی با خط کش توی صورت خودت بزنه چی؟ احساس خوبی داری؟این مطالب رو به اداره گزارش می دم
و به من گفت برو خونه عزیزم اینجا لایق شما نیست باید جایی برین که قدرتون رو بدونن نه که باهاتون حسودی کنن و عقده هاشونو سر شما خالی کنن
من هم داشتم می رفتم که معلم قرآن دنبالم دوید و گفت به بابات نگی ها وگر نه منو اخراج می کنن و باعث بریده شدن نون زن و بچم میشی و
فردای آن روز با بابام به مدرسه رفتیم.بعد از اینکه بابام رو با یه احترام خاص به دفتر مدیر بردن و همه دورش جمع شدن و باهاش حرف می زدن مدیر دلیل اومدن بابام رو جویا شد
و بابام به انگلیسی ازم پرسید جریان رو یک باز دیگه بگو که چی شد
و من هم همه چیزو به انگلیسی در مورد همه معلمها گفتم. چون فکر می کردم اگه در مورد همه اون معلمهایی که اذیتم می کردن به فارسی بگم شاید مدیر اخراجشون کنه و من نمی خاستم باعث بریده شدن نون زن و بچشون بشم( و من چقدر ساده بودم و مبنا را بر حقیقت و یکرنگی گذاشته بودم) جالبه که اکثراً معلمهامون قبل از انقلاب شاگرد بابام بودن و بابام هم بهشون سخت گیری می کرد که درس بخونن .حتی زنگ تفریح و بعد از تایم هم درسشون میداد. و با اینکه اونموقع امتیازش از همه معلمها بالاتر بود و سرگروه هم بوده اکثراً توی مدارس فقیر کلاس می گرفت و حتی رایگان درسشون می داد.(حالا هم که از همه چیز گذشته بود و اومده بود بهشون خدمت بیشتری کنه با پسرش اینجوری رفتار می کردن. خیلی خنده داره. نه؟!!!!...) بابام هم از مدیر خواست تا پرونده های منو بده . تازه هم مدرسه راهنمایی شاهد راه افتاده بود و فقط معدلهای 18 به بالا رو می گرفت و منم که معدل سال قبلم بالای 18 بود منو ثبت نام می کردن
فردای آن روز که رفتیم پرونده ها رو بگیریم با اینکه من دیگه میلی برای درس خوندن نداشتم و فقط برای اینکه بابام راضی باشه باهاش رفتم معلمهایی که منو اذیت کرده بودن ازم معذرت خواهی کردن. مخصوصاً معلم ورزش که نزدیک ده بار می گفت نبرش آقا جبران می کنیم. من یکی نمیدونستم به چه دلیلی لباس عوض نمیکنه
معلم ادبیات هم گفت همکارا باید خجالت بکشن این بچه توی انشاهاش از حقوق کم معلمها شکایت می کرد و می گفت دولت باید برای افزایش حقوق معلمها کاری کنه. آیا این رفتارها حقش بود؟
اون حتی شعر میگه که من نوعی نمی تونم بگم. اونقدر قشنگ سخنرانی می کنه که آدم فکر میکنه نماینده مجلسه و
ولی من دیگه هرگز حاضر نشدم اونجا بمونم. و آرزوی مدرسه ای رو داشتم که هم معلمهاش و هم بچه هاش خوب باشن
ولی زهی خیال باطل


