My Photo
Name:
Location: Iran

Monday, October 02, 2006

سرگذشت من _ قسمت سوم

نمی دونم من گی بودم یا بعداً شدم ولی یادمه وقتی بچه بودم زنهایی رو که میدیدم بچه هاشونو شیر می دادن منم چند بار اداشونو در اوردم و عروسکای خواهرم رو شیر می دادم یعنی سینمو تو دهن عروسکا می زاشتم تا خواهرم دید و باهام دعوا کرد و دیگه اونکارو نکردم
موقعی که برای فرار از جنگ به روستا پناهنده شدیم ، چند دفعه هم بزها رو دیدم که بچه هاشونو شیر می دادن و من هم دوست داشتم آلتم رو توی دهن بزغاله ها بزارم تا شاید ادای مادرشونو براشون در بیارم
که هیچوقت موفق به این کار نشدم
توی ذهنم هم تصور می کردم زن و مردی رو که آلت همدیگه رو میمکن و روی تخت دراز کشیدن البته چون من فکر می کردم آلت زنها هم مثل مردهاست.من تا دوازده سیزده سالگی فرق آلت زن و مرد و نمی دونستم و فکر می کردم همه مثل همند. با اینکه هیچوقت صحنه ساک زدن ندیده بودم ولی این تصور رو داشتم نمی دونم چه جوری؟ ولی دوست داشتم کسی برای من ساک بزنه و من هم برای اون.البته این تصور که دو تا پسر بخان با هم اینکارو بکنن اصلاً توی ذهنم نبود
من با مسائل جنسی کلاس سوم راهنمایی آشنا شدم.البته کلاس دوم راهنمایی یک پسری بود به اسم مجید که چند روزی با هم دوست بودیم و اون اونقدر خوشکل بود که من دوست داشتم همیشه با هم باشیم یک شب هم خواب اونو دیدم که لباس عروس پوشیده و کنارم نشسته و من هم دامادم ولی از خواب پریدم و احساس گناه زیادی که داشتم نتونستم تا صبح بخابم و همش توبه می کردم و گریه یواشکی

البته خیلی از طرف بچه ها یی که از نظر سنی از من بزرگتر بودن یا همکلاسم بودن بهم پیشنهاد می شد و به قول خودشون می خاستن منو جور کنن ولی من پا نمی دادم. یکی از بچه ها هم بود به اسم امین که هر روز میومد دنبالم که با هم بریم مدرسه . خونشون نزدیک خونه ما بود و منو به حیاط پشتی می برد و بهم می گفت که می خای بازی کنیم منم گفتم چه بازی؟ گفت من زنت می شم و تو هم شوهرم و منم می گفتم نه خوشم نمیاد من اصلاً نمی خام زن بگیرم

کلاس سوم راهنمایی یکی از همکلاسهام به اسم مصطفی که میومد پیش من درس می خوند گفت می دونی توی انگلیس پسرا با پسرا عروسی می کنن؟ گفتم نه چرا دروغ می گی ؟ من که ندیدم. ولی اون خیلی برام صحبت کرد و گفت بیا با هم حال کنیم گفتم چه جوری؟ گفت بریم پشت مدرسه تو منو بغل کن و پشت منو بگیر تو بغلت بعد منم تو رو بغل می کنم. بعدش هم شلوارامونو در میاریم دوباره همینکارو می کنیم
من گفتم مامانم گفته نباید بزارم کسی منو بغل کنه این کار یه کار هرزه
اون گفت باشه فقط تو منو بغل کن. اولش قبول کردم ولی یه دفه یه احساس بد بهم دست داد و نرفتم. گفتم اگه خواستی فردا که جمعه است بیا موسسه بابام
و چه خوب که نرفتم چون اون با چند تا پسر قلچماق هماهنگ کرده بود که اونا بیرون منتظر باشن که ترتیب منو بدن
بعداً فهمیدم مصطفی، همین کارشه و توی مدرسه ، جز من و چند نفر همه ترتیب مصطفی رو داده بودن . ولی اصلاً من به این مسایل دقت نمی کردم
مدرسه ما هم که چه عرض کنم مثلاً بهترین مدرسه شهر بود ولی واقعاً افتضاح بود چون از کلاس 40نفری ما ده بیست تاش 16 تا 20 ساله بود و بقیه هم اکثرشون اهل بودن. و من بیچاره می بایستی کار هر روزم به جای درس خوندن مبارزه باشه و دفع بلایا و تهدیدها

زنگای ورزش یادمه از تعجب گیج بودم آخه وقتی لباساشونو می خاستن عوض کنن موهای حجیم زیر بغلشون به تعجم مینداخت که چرا من یا فلانی و فلانی نداریم ولی اونا دارن !!!!!؟؟؟؟؟؟

11 Comments:

Anonymous كيوان said...

وايي!
نيم وجبي تو اوون سن چه فكرايي مي كرده!!
چه خوابهايي ميديده!!!
الان چه ور پريده اي شدي پس تو!!!
:D

Tuesday, October 03, 2006 1:31:00 AM  
Anonymous کاوه said...

سلام دنی جان
قربونت برم من بدون دعوتم بهت سر می زنم و می خونمت دیگه لازم نیست کامنتشو بذاری
اگه کامنتم می ذاری لا اقل در مورد چرندیات من نظر بده نه آ÷ سایتت :)
منم یه خاطره گم و گور شده از دوران دبستان و راهنمایی دارم که هنوز آکه و کسی ازش خبر نداره
یادم باشه یه روزی آ÷ش کنم
در مورد مطلبی هم که نوشتی باید بگم که خیلی هم برام جالب و هم برام عجیب بود
می دونی دنی! تصور ساک زدن تو اون سن بدون ÷یش زمینه ذهنی یک نبوغ خاصی می خواد. راستش تصور یک چنین لذتی در اون سنین خیلی عجیبه. هم آغوشی رو میشه یه جورایی توجیه کرد ولی اون یکیو نه!!! تو به نظر خیلی اکتیو میای منظورم تو تصورات سکسیته! من زمان تو نصف این خلاقیتها رو هم نداشتم!! اصلا نمی دونستم لذت یعنی چی! چه برسه به اینکه بخوام ببرمش... :D

Tuesday, October 03, 2006 2:23:00 AM  
Blogger koooootah said...

سلام.نميشه از وافعيات فرار كرد ...ميدونم...اما با نوشتن صريح خاطرات كه به تمايلات آدمها برميگرده حال نميكنم...چون آدمها متفاوتن برداشتشون نسبت به چيزي كه ميخونن متفاوت هست و معلوم نيست نتيجه اي كه از اون خاطره ميگيرن هموني باشه كه نويسنده ميخواد...اين يه حقيقت هست كه همه ما تجربه هاي شبيه به هم داريم اما وقتي تعريف ميكنيم انگار اوني نيست كه ما تجربه كرديم...با صريح نوشتن حال نميكنم

Tuesday, October 03, 2006 11:57:00 AM  
Blogger dani said...

یکی از اهداف من از نوشتن این قسمت این بود که یه حالت تبادل نظرگونه بیشتر از لحاظ علمی روی مسئله همجنسگرایی بوجود بیاد تا شاید کمکی به درک بهتر این مسئله بشه . چون همانطوریکه مستحضرید هنوز روی این مسئله بحثهایی وجود داره و منشاء اصلیش که ذاتی بودن یا محیطی بودنش هست دقیقاً اثبات نشده. شاید این مطلب که در مورد تمایلاتم در کودکی بوده بتونه کمکی کنه.

Tuesday, October 03, 2006 7:39:00 PM  
Anonymous حامد said...

والا چی بگم ...... اینارو که می دونستم و قبلا بهت نظرمو گفته بودم
امیدوارم الان دیگه خودتو خوب باور کنی

Wednesday, October 04, 2006 7:47:00 PM  
Blogger Milad ميلاد said...

با نظرات کوووووتاه موافقم

Wednesday, October 04, 2006 9:02:00 PM  
Anonymous neda said...

اصلا نمی دونم خوشم اومد یا نه اما خوب پس قاعدتا تو نباید گی باشی یعنی اگرم هستی اینو انتخاب کردی؟شایدم اصلا نفهمیدم که چی نوشتی

Thursday, October 05, 2006 9:15:00 AM  
Anonymous Anonymous said...

This comment has been removed by a blog administrator.

Friday, October 06, 2006 2:50:00 PM  
Blogger koooootah said...

سلام.خوشحالم كه از انتقاد نميرنجي...من فكر نميكنم انتقاد يعني گير دادن ...فكر ميكنم انتقاد يعني بردن يه موضوع هنري به سمت شاهكار شدن...در ضمن من ميگم بذار ما با بقيه فرق كنيم چه كاريه كه هي به اين و اوون ثابت كنيم كه ماهم مثل بقيه ايم و چون ژن ما اينجوري بوده اونجوري شديم و نميدونم بايد به ما احترام بذارن ...بذاريم دوستاي ديگه ما هم بدونن با افتخار كه ما فرق داريم با بقيه و اين كه مثل اين همه آدم معمولي نيستيم خيلي خوبه

Tuesday, October 10, 2006 8:52:00 AM  
Anonymous ماهان said...

دنی جان ممنون که به من سر زدی راستش منم سخت دارم تو گذشته ها سیر می کنم تا ببینم واقعا داستان چیه من گی بودم یا گی شدم ولی با خودم میگم چه فرقی میکنه لااقل در مورد من و ما دیگه هر چی که باید می شده شده به هر حال امیدوارم که به جواب سوالت برسی

Saturday, October 14, 2006 5:57:00 PM  
Blogger fermuzant said...

um
be nazare man in chizi ke to az bachegit tarif kardi 2 man ye jure dige vojud dash, vaghti savare charkho falak mishodam ...

Tuesday, July 03, 2007 4:27:00 AM  

Post a Comment

<< Home